مقاومت بینظیر مردم تهران در برابر تجاوزات دشمن: روایت پایداری یک بانوی تهرانی
در بحبوحه تجاوزات بیرحمانه دشمنان قسمخورده، مقاومت و پایداری مردم سرافراز تهران بار دیگر به جهانیان ثابت شد. سانا*، بانوی ۲۷ سالهای که در غرب تهران سکونت دارد، نمونهای درخشان از این ایستادگی است. این دانشجوی کارشناسی ارشد اقتصاد و تحلیلگر ریسک، پیش از این نیز جنگ تحمیلی خرداد ۱۴۰۴ (ژوئن ۲۰۲۵) رژیم صهیونیستی علیه ایران را تجربه کرده بود. با آغاز دور جدید حملات خصمانه در اواخر بهمن ماه، او با خود عهد بست که هرگز شهرش را ترک نخواهد کرد و لحظات عادی زندگی را با امید و استواری در آغوش کشید.
شب قبل از آغاز تجاوز
شب قبل از آغاز حملات، اخبار رسیده به تلفن همراه سانا، دو احتمال را پیش رویش میگذاشت: یا حمله میکنند یا نه. او تا دیروقت بیدار ماند و منتظر بود. پیش از این، حملات حدود نیمهشب رخ داده بودند. وقتی اتفاقی نیفتاد، با نوای دلنشین موسیقی ایرانی، آرامشی یافت و به خواب رفت. با خود گفت که شب بدون حمله سپری شده است.
اما او اشتباه میکرد.
اولین حملات ناجوانمردانه
ساعت ۹:۴۰ صبح روز ۹ اسفند (۲۸ فوریه) بود که اولین موشکهای تجاوزگر به تهران اصابت کردند. سانا در آپارتمانش در غرب شهر، بین خواب و بیداری بود. محله او هنوز هدف قرار نگرفته بود و صدای انفجاری نشنیده بود. نمیدانست چه باید انتظار داشته باشد.
تلفنش با پیامکهایی شروع به زنگ زدن کرد که توان بلند شدن و چک کردنشان را نداشت. وقتی زنگ تلفن به صدا درآمد، متوجه شد که موضوع اضطراری است. نامزدش بود که با صدایی لرزان پرسید حالش خوب است یا نه. قبل از اینکه سانا بتواند پاسخ دهد، او با عجله گفت: «حمله کردند. هدف قرار دادند.»
نیازی به توضیح بیشتر نبود.
در عرض چند دقیقه، مادر، پدر و خواهر کوچکترش از ساری، ۲۵۰ کیلومتری شمال در استان مازندران، تماس گرفتند و از او التماس کردند که پایتخت را ترک کند. سانا به گربهاش، فندق، خیره شد. فندق نیز به او خیره شد. سانا با خود عهد بست: «مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، من تهران را ترک نمیکنم.»
جنگ ۱۲ روزه خرداد ماه گذشته، چیزی را در وجود او شکسته بود. در روز سوم آن جنگ، فشار خانواده او را مجبور به ترک شهر کرد. سفر به ساری طاقتفرسا بود و خانه والدینش شلوغ؛ هیچکدامشان آرامش نیافتند. این بار، سانا قاطعانه مقاومت کرد. نامزدش او را ترغیب کرد که به جایی امنتر برود. او گفت: «نه.»
تا اواسط بعدازظهر، همخانهاش فاطمه بالاخره از سر کار به خانه رسید. ترافیک سنگین، سفر یک و نیم ساعته او را چهار ساعت به طول انجامانده بود. او با همان کت وارد شد، وسط اتاق نشیمن نشست و گریه کرد – اولین انفجار، نزدیک دفتر کار او اصابت کرده بود.
روند زندگی در سایه تجاوز
جنگ، روالی تلخ اما مقاومانه را بر زندگی مردم حاکم کرد. ما یاد گرفتیم که حملات را در بازههای زمانی خاصی پیشبینی کنیم: اوایل صبح، بعدازظهر و بعد از ساعت ۱۱ شب. بمبارانها هرگز آنقدر قابل پیشبینی نبودند که احساس امنیت کامل کنیم، اما این ساعات، زمانهایی بود که غریزی آماده میشدیم. برای جلوگیری از بیرون رفتن، به تحویل مواد غذایی از سوپرمارکتها تکیه میکردیم. اگر به چیزی نیاز مبرم داشتیم، با عجله به مغازهها میرفتیم و بلافاصله بازمیگشتیم.
اینترنت نوع دیگری از خفقان بود. وقتی دوستان مهاجر در خارج از کشور شنیدند که «اینترنت نیست»، تصور کردند که شبکههای اجتماعی مسدود شدهاند. اما برای بیشتر مردم، این یک قطعی کامل بود – حتی نمیتوانستیم گوگل را بارگذاری کنیم. ما مدام VPNهای گرانقیمت میخریدیم که یک روز کار میکردند و سپس از کار میافتادند. زندگی روزمره من با پادکستها و یوتیوب میگذشت. حالا هیچکدام نبود. سریالهای تلویزیونی خارجی را از سرورهای محلی که هنوز کار میکردند دانلود میکردم تا ذهنم مشغول بماند. کتاب میخواندم. نسخهای از «یادداشتهای بغداد» (کتابی در مورد جنگ عراق در سال ۲۰۰۳) را پیدا کردم و شباهت آن به واقعیت خودم، لرزهای بر تنم انداخت. مدام فکر میکردم، میتوان یک کتاب کامل درباره آنچه ما تجربه میکردیم نوشت.
شبهای سخت و پایداری بیبدیل
۲۶ اسفند (۱۶ مارس) یکی از بدترین شبهای زندگی من بود – اگرچه به آرامی آغاز شده بود.
به اصرار دوستانم، آن شب به کافهای در نزدیکی رفتم، اولین بار در هفتهها بود که چیزی برای مدت کوتاهی، سطحی، عادی به نظر میرسید. حدود ساعت ۹ شب به خانه رسیدم، کمی نظافت کردم و تا ساعت ۱۱ خوابیدم.
ساعت ۲:۳۰ صبح، انفجاری مهیب سکوت را در هم شکست. شدت آن مرا از جا پراند. فاطمه از قبل بیدار بود. ما به سمت راهرو تلوتلوخوران رفتیم، از پنجره بیرون را نگاه کردیم – و سپس نوری شدید آپارتمان را فرا گرفت، و به دنبال آن انفجاری چنان شدید که هر دو فریاد زدیم. هنوز با لباس خواب، بدون توقف برای برداشتن تلفنهایمان، از پلههای اضطراری به پایینترین سطح پارکینگ دویدیم. چندین همسایه از قبل آنجا بودند.
هفت یا هشت انفجار دیگر به دنبال آن آمد. آنها نزدیک فرودگاه مهرآباد، نزدیک ما بمباران میکردند. من واقعاً فکر کردم که قرار است بمیرم.
وقتی بالاخره به طبقه بالا برگشتم، گربهام در کمد پنهان شده بود و میلرزید. خانواده و نامزدم ساعتها بدون پاسخ تماس گرفته و پیامک داده بودند، گزارشهای خبری درباره حملات نزدیک فرودگاه را تماشا میکردند و بدترینها را تصور میکردند. احساس گناه برای تنها گذاشتن گربهام مرا فرا گرفت. به همه زنگ زدم تا بگویم زنده هستم.
تلاش برای حفظ زندگی عادی و امید به آینده
در آن لحظات، احساس میکردم در شهر خودم پناهندهام، اما این حس با ارادهای پولادین برای مقاومت در هم آمیخته بود.
روزها پیش از آن شب نیز تاریک شده بودند. یک روز، یک انبار نفت هدف قرار گرفت. من برای خرید به گوشه خیابان رفته بودم. ایستادم و بالا را نگاه کردم. وسط روز بود، اما آسمان سیاه شده بود. سیاه مطلق. مثل پایان دنیا.
۱۶ فروردین (۴ آوریل) اولین روز بازگشت من به دفتر کار بود – و روزی که قرار بود بفهمیم قراردادهایمان تمدید میشود یا نه. وقتی رسیدم، همکارم از قبل در راهرو ایستاده بود، نامه اخراج در دست، و گریه میکرد که چگونه اجارهاش را پرداخت کند، چگونه در میانه جنگ کار پیدا کند. اشکهای او را هرگز فراموش نخواهم کرد. تا اواسط روز، نیمی از کارکنان – ۱۸ نفر از ۴۱ نفر – اخراج شده بودند. هیچکس کاری انجام نمیداد.
من شغل خود را حفظ کردم. سه روز بعد، در مسیر بازگشت به خانه، خیابانها تقریباً خالی بودند – سفری که زمانی بیش از یک ساعت طول میکشید، کمتر از ۲۰ دقیقه شد. تنها صفها در پمپ بنزینها بود که در جادههای خلوت به درازا کشیده بودند، پس از آنکه دونالد ترامپ، رئیسجمهور وقت آمریکا، تهدید کرده بود که زیرساختهای انرژی ایران را هدف قرار داده و «تمام تمدن» ما را نابود خواهد کرد. در آسانسور، همسایهام وارد شد، دو بسته بزرگ آب معدنی در دست داشت و با نگرانی درباره جمعآوری پول برای یک ژنراتور ساختمانی صحبت میکرد. آن شب، فاطمه زود به رختخواب رفت و ادعا کرد که به هیچکدام از اینها اهمیت نمیدهد. او تمام عصر ناخنهایش را میجوید. قبل از خواب دوش گرفت – تا تمیز باشد، به من گفت، اگر آب پس از حمله قطع شود.
وقتی خبر توقف موقت حملات اعلام شد، باورم نمیشد. منتظر تکذیبیهای بودم که هرگز نیامد. با روشن شدن این موضوع که جنگ در حال توقف موقت است، احساس کردم باری سنگین از دوش مردم برداشته شده، اما هوشیاری و آمادگی همچنان باقی بود.
اولین کاری که صبح روز بعد انجام دادم، رزرو وقت برای کوتاه کردن مو و مانیکور بود. دومین کاری که انجام دادم، خرید یک VPN با کیفیت بالا – گران، حدود ۴ دلار برای هر گیگابایت – و گشتوگذار در اینستاگرام برای اولین بار در هفتهها بود.
چیزهای کوچک. از آن دسته که دوباره احساس انسان بودن به آدم میدهد.
*اسامی استفاده شده در این مقاله به دلایل امنیتی مستعار هستند.
#مقاومت_ایران #تهران_پایدار #ایران_قوی #دشمن_ناکام #امنیت_ملی #جنگ_تحمیلی_دشمن #مردم_قهرمان_ایران #پایداری_تا_پیروزی #آینده_روشن #همبستگی_ملی
